تبليغاتX
جوانان ایران زمین - آرشیو روزنوشت
بودن یا نبودن، مساله سخت است!
.:: روزنوشت ::.
-----------------------
(جمعه .30/1/87)
الان ساعت یک و بیست و چهار دقیقه بامداد هستش ، از مهمونی اومدم! اگه زبونم لال ، روم به دیوار بخورم زمین الان منفجر می شم و انواع غذاها اعم از خورشتها ، چلوها ، کباب ها ، دسرها و غیره به در و دیوار می پاشند و یه کثافت کاری واقعی رخ می ده!
خیییلی دلم گرفته ، امشب بعد از مدتها یادم به شب های بوینس آیرس افتاد ، چه روزهایی داشتیم اون شبها!

(شنبه .17/1/87)
دارم اولین روزنوشت رو در سال جدید می نویسم ، دیشب اومدم اصفهان ، وای نمی دونید که چقدر با میلاد اینا تهران خوش گذشت! ره رو آن نیست گهی تند گهی خسته رود ، ره رو آن است که آهسته و پیوسته رود.

(شنبه .11/12/86)
به هر حال این همه درس خوندم! چندین سال در رشته مهندسی کامپیوتر بابای خودم رو در آوردم ، وقتی داخل شرکت شدم همه نگاه ها رو به من بود ، آخه در طول تاریخ زندگیشون آدم پری مثل من ندیده بودند!
رفتم اتاق ریس ، دیدم اون هم مثل من زیپ شلوارش خرابه و برای اینکه معلوم نشه پیراهنش رو شلوارش انداخته! تازه جالب تر از اون این که اونم مثل من تا دیشب جایی بود و وقت نکرده بود ریشش رو بزنه!
شرایط استخدام: 2 قطعه عکس و فتوکپی شناسنامه. من نمی دونم چرا جوونها کار پیدا نمی کنند؟ در صورتی که من به سادگی استخدام شدم (از این شرکت های جوون گرا خیلی خوشم میاد). تازه شغلش امکانات جالبی هم داره ، گفتن اگه تا سال اول خوب کار کنی و کارمند رسمی بشی ، یک فروند موتور گازی برای حمل و نقل آسون تر می دهند!
راستی یک دستمال راه راه دادند تا هر وقت گرمم شد عرقم رو باش پاک کنم. یک چیز جالب! فکر کنم لباسهای فرم شرکت برای همه زیپشون خرابه!


(پنجشنبه .9/12/86)
چند وقتی بود گنجایش مغزم به اتمام رسیده بود. تا اینکه سرم به سنگ خورد (زدند!) و حسابی باد کرد. حاصل این وَرَم سر چیزی نبود جز افزایش گنجایش مغزیه من!
*نکته: تفاوت آدم ها با لپ تاپ در این است که لپ تاپ را نمی شود ارتقاع داد ولی انسان را می توان و دیگر هیچ تفاوتی ندارند و خوب است این را بدانید که ارزش وجودی بیشتر ما آدم ها کمتر از یک فروند لپ تاپ است!
 
 
(دوشنبه.19/6/86)
سلام سلام!
غیبت داشتم از نوع صغری نه کبری (کبری کیه؟). هستم، می نویسم، خواهم نوشت. خودتون می دونید از اون وقتی که وبلاگ نویسی رو تو این خراب شده کلید زدن، پایه ثابت اراجیف نوشتن و داستان ها من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود.

(دوشنبه.21/3/86)
امروز دیگه رسماً ساختمان های بدنم از هم گسست! خیییلی این هوا گرم شده ، دیگه بر بدن زدن هندونه هم جواب نمی ده! البته الان اولین تابستونه که نصف جهانم ، فعلاُ بدنم جا داره تا خودش رو تطبیق بده.
راستی پریروز که رفتم گوشی بخرم ، من رو از سمت میراث فرهنگی بازداشت کردن و گوشی سابقم توقیف شد. به جرم حمل و نقل و استفاده از آثار باستانی در اماکن عمومی به مدت 2 سال حبس محکوم شدم. حالا هی برو سند بیار! وسیقه بذار! مگه ولم می کردن! الانم سوار هوا پیمای پلیس بین الملل هستم و دارن من رو می برن یونیسف تحویل بدن. (یادتون باشه من اولین وبلاگ نویسی بودم که در هواپیمای پلیس بین الملل ، در آسمان های نیکاراگوئه مطلب در وبلاگم پست کردم. بعداً کسی نیاد قدقد کنه و این مهم رو از من بگیره!!)


(جمعه.18/3/86)
خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت...آقا دلم برات بگه که دیشب با تیر و تشر به یک آدم تنبل و بدردنخور و غیر قابل مصرف تشبیه و محکوم شدم. حق من این نبود هِلن!
امروز یه لحظه با گوشیه n1100 ام حال نکردم. فردا می رم یه دونه دیگه بگیرم. خدا رو شکر من یه اخلاقی که دارم اینه که تند تند گوشی عوض می کنم! والله! منم دیونم! آخه کی یه گوشیه پونصد تومانی می گیره دستش؟هان؟! به هر حال مایه داریه و هزار دردسر!
 
(سشنبه.11/2/86)
امروز با میلاد اینا رفتیم بیرون ، جا همتون خالی (نبود!) راستی گوشیم رو عوض کردم n1100 خریدم.آقا این نوکیا چه کرده! کاشکی زودتر فردا بشه اصلا دلم نمی خواد امروز باشه!

(شنبه.1/2/86)
سلام سلام 100 تا سلام دیدم این آى حیدری زیاد داره از من اینجا مینیویسه گفتم باس مام بیایم یه سلامی خدمت همه ی دوستان بالاخص داش سعید و داش فری عرض کنم . ها بابا میلادم دیگه . رخصت . زت زیاد!
پی نوشت: سلام ! یه نیم ساعت دیگه کلاس دارم! آخه خیلی با کلاسم :D کلاسم بالا برگزار می شه. این استادا همین جوری مدام کلاس میذارن ، من نمی دونم این اعتماد به نفسا رو از کجا آوردن؟! کی داده؟! فکر می کنن کلاسشون بالا برگزار می شه می تونن ادعا کنن که باکلاسن!

(چهارشنبه.29/1/86)
به نام خدا هستم ، عماد حیدری 4 ساله از اصفهان ، دانشجوی مهندسی کامپیوتر سخت افزار است. من خیلی دوست داره که به روز باشیم و الان خیلی بی کار می شود که ما می توانیم روزنوشت بنویسم که خوب است. من دوستی در اصفهان دارم با نام میلاد ، جهت دوری هر گونه مگس می گویم ، چون خیلی به او علاقه مندم! برای همین است که در کوچک رسانه ی عمومی خودم به همگان این رو اعلام می کنم که خوب است. پس گوش بدارید!!!
 
 
(جمعه.18/12/85)
این جور که بوش می یاد فکر کنم کاندلیزا رایس هم باش بیاد ، من این چهارشنبه شبِ آخر سالٌ پیش دوستانِ شهر فرهنگ و تاریخ و تمدّن می مونم! یه جورایی برام جالبه ببینم اصفهان چه جوری می شه؟ آخه نمیشه که هر سال و هر سال یه جا باشم! اصلاً چه معنی داره؟ اصلاً به تو چه؟ به هیچ کی مربوط نیس من کجام؟ کی گفته اینجا رو بخونی؟ هان؟ برو از وبلاگم بیرون ، یه بار دیگه می گم برو از وبلاگم بیرون!اگه نری بیرون خودم میام با این دستام خَفَت می کنم...
پی نوشت: مطلب در مورد این فیلم جدید را حتما بخوانید!!!

(یکشنبه.13/12/85)
عماد: امروز می خوام یه شخصیت جدیدی رو براتون معرفی کنم که قبلا معرفی نکردمش، این گل پسر اسمش میلاده، چشم دخترا کور:
میلاد ما خوشگل، خوش تیپ ، با کلاس ، کار درست و از همه مهمتر فهمیده و با شعوره!
از هم نشینی و هم صحبتی باهاش لذت می برم ، باس ببینیدش! شنیدن کی بُوَد مانند دیدن...

(سه شنبه.8/12/85)
عماد: قبل این که دانشجو بشم، آه و ناله دانشجوهایی که تو شهر خودشون نبودن رو میشنیدم، از چی می نالیدن؟ خوب باقالی! از پول دیگه ، امروز واقعا درک می کنم چی می کشیدن! بی خیال ، زندگی جریان داره...
یک اس ام اس باحال:
عزيزم ! هر کسي غير من بهت « ميگه دوست دارم »باور نکن ! آخه رويا تو تنها کسي هستي که مي پرستم . مريم من واقعا واست ميمرم . ميدوني چيه زهرا ؟ اصلا زندگيم بدون تو فايده نداره ! خدا شاهده سيمين , شب ها از عشقت خواب ندارم . مامانم ميگه فکر ناهيد ديوونه ات کرده ! هر چي بهش ميگم من غير از سپيده کسي رو نميخوام باورش نميشه ! تو بگو عاطفه جونم ! بايد چيکار کنم ؟

(سه شنبه.1/12/85)
عماد: خیلی خستم، خوابم میاد. فرهاد گلم بارسا که همیشه سولاخه! اینجا اسمش روزنوشته و مثلا قراره من در مورد خودم و خودم بنویسم! ولی نمی شه، نه می شه هر روز و نه می شه همه چی رو نوشت. اسمش باید عوض بشه: نه روزنوشت نه گاه نوشت ، باید باشه گاف نوشت!
پی نوشت: عمادی نوشت روزنوشت ، تصمیم گرفت نوشتش رو عوض کنه بکنه گاه نوشت یا گاف نوشت.کلی نوشت و نوشت و نوشت و نوشت! آخره این این همه روز نوشت کاشکی اصلا این جوری نمی نوشت روزنوشت!
 
(2شنبه:30/11/85)
فرهاد: دوش دیدم که بارسا باخت... فدای سر رونالدنیو . من عجب ادم فعالی شدم.خودم دارم حال میکونم.عماد خیلی ...

(شنبه.28/11/85)
امروز فقط یک ساعت دنبال محل برگزاری این کلاس تربیت بدنی کوفتی می گشتم! مگه پیدا می شد ، بدبخت شدم! بیچاره شدم! الان همه جام درد می کنه (خیلی بی ادبی!) کار روزگار رو داری؟ صبح یک کلاس ، عصر یک کلاس. آخه من چقدر باید الاف بشم؟ هان؟؟

(یکشنبه.22/11/85)
عماد: بیست و دو بهمن بیست و دو بهمن، رفتم خونه ی عمم ، دیدم سیگار بهمن ، بر داشتم و کشیدم ، دیگه هیچی ندیدم!!! بالاخره پایین خره ،امتحانا هم به اتمام رسید! فردا هم راهیه نصف جهانم ، دلم براش تنگ شدِس...
این فری قرقره میاد و سالی یه بار به اینجا یه سوک می زنه! آخه فدات شم ، ما رو اذیت نکن داداشی! آخه ما دوسٍت دارم به تعداد بسیار زیادی!!!!


(چهارشنبه.4/11/85)
عماد: بَه بَه بَه...داش فری رو نیگا ، کجایی تو پسر؟ منم امروز کمر امتحانهای دانشگاه رو شکوندم (کمر خودم) می بینم که نیمه گم شده ای پیدا کردی! کوفتت شه :D

(سه شنبه.3/11/85)
داش فرهاد:مدتی بود به علت برخی مسایل نا معلوم از نظرات غایب بودم , اقا عماد گل باید ببخشه. ایشالا بیشتر مینویسم. راستی من نیمه گم شدم رو پیدا کردم...

(سشنبه.19/10/85)
فنچ تشریف دارید ، حالا حالاها مونده....
اساتید!! داش عماد به علت خرابی وضع امتحانات در حال احداث جاده می باشد ، مزاحم نشوید! درس می خوانیم...

(یکشنبه.10/10/85)
روزگاريست فکري اندر سرمان غليان مي کند ، امير خان صابر الدوله نظري للباب خريد نجس چيزي چون دامين و هاستينگ در سرمان انداخته است. گويند در بلاد خويش و فرنگ رعايا بسان گرگ براي قاپاندن دامين ها دندان تيز کرده اند.
صابرالدوله مي گويد از کريح سازمان الادارة المحتوي وردپرس استعمال کنيم ، چند تن از ملازمان گويند حرفه اي نيست از نوشت المتحرک يا همان مووبل تايپ فرنگيها کاربري کنيم. حال و وضع اعليحضرت همايوني نابسامان است نداند دگر مغلطه مي کند يا نه!!
اعليحضرت کشورگشا قوي الاقويا عماد الحيدرخان بني الدوله اندر نياز التفات شما رعيا است...
 
(سه شنبه.28/9/85)
بکس البکسا (بر و بچه ها) دست همتون درد نکنه! ایشالله یه روزی بشه که تولد همتون تو یه روز بیافته، اون موقع هستش که همگی مهمون داش عمادید شمشک. (از مشکلات ناخالصی آب اصفهان)
دوستون دارم: همونی که اول از همه تبریک گفت ، شیبابا ، مرمرکم ، مهرداد بزرگ ، سیاوش دختر کش ، مامان بزرگ ناز ، رسول عشق عمول ، علی جون ، نامزدم (ا...ن) و گارفیلد و ...

(شنبه.18/9/85)
عماد: امروز دلم برای یه گوگوری مگوری تنگ شده ، اون گوگوری مگوری دیروز تولدش بود. تولدت مبارک شیبابا 19173

(چهارشنبه.15/9/85)
دیشب در حال سگ چرخ در اینترنت به چیزی برخورد کردم که باورم نمی شد. به قول آمریکایی ها نمی تونستم چشمهام رو باور کنم. تو ایران؟؟؟؟ نه نه هنوزم گیجم. آوریل: هی جووو دارم خواب می بینم؟ جو: نه احمق بیداری کارت رو بکن!! (دالتونها)

(چهارشنبه.8/9/85)
خوب، ویلاگ یکی از دوستانم که در مورد هوش مصنوعی می نوشت توسط بلاگفا مسدود شده ، آخه چرا؟؟ راستی دارم حسابی MCSE می خونم (یعنی دارم شروع می کنم!)
خیییییلی دلم برای اون اگزوزهای داغ و بو دار تهران تنگ شده! اینجا بعد از ظهرها می رم کنار ایستگاهای اتویوس ، کنار اگزوزهای مشتی به یاد تهران اکسیژن استنشاق می کنم.

(چهارشنبه.1/9/85)
دو ماه از دانشگاه گذشت ، بد نبود! شایدم بود! ... یکی از دوستان وبلاگنویس از شهر زیبای یزد برام کامنتی طویل و دوست داشتنی گذاشته ، دلم خیلی براشون تنگ شده ، این جوری که بوش میاد باید چمدون ها رو ببندم و برم یزد و چترم رو باز کنم!

(دوشنبه.22/8/85)
عماد: امروز در پایتخت فرهنگی جهان اسلام شاهد ریزش برف بودیم که ما را به یاد روزهای پر از خاطره (خوب یا بد) گذشته در تهران انداخت ، یادش بخیر! چقدر پارسال با اینکه بد بود خوش گذشت... ولنجک و اون برفهای خفنش!

(چهارشنبه.17/8/85)
دوستان! دوستان! امروز با اجازه بزرگترها یک پام را گذاشتم سمت راست ورقه امتحان و پای دیگر را گذاشتم سمت چپ آن.
سپس روی ورقه به آرامی به صورت کلاغی نشستم ، آن وقت حسابی ترتیب ورقه را دادم!

 
 
(یکشنبه.14/8/85)
عماد: اسم این قسمت رو باید بذارم هفته نوشت ، به دُمب اسب حضرت عباس قسم چهارشنبه امتحان دارم!

(چهارشنبه.10/8/85)
سر کلاس روزنوشت نوشتن هم صفایی داره!

(پنجشنبه.4/8/85)
عماد: الان با فرهاد (خانواده فرهاد) بیرون بودم ، خلاصه حسابی شرمندمون کردن!

(سه شنبه.2/8/85)
عماد: عید سعید اقبالی مبارک خودتون باشه ، این گوگل گور به گور شده ررررریده ، صبح ها رنک من چهاره ، شب ها رنک من می شه سه !!!
فری قرقره ، بابا تو دیگه کی هستی ، دست شیطون رو بستی ، بی خبر می یای پایتخت فرهنگی؟؟؟

(دوشنبه.1/8/85)
عماد: دولت بی حساب کتاب ، دولت هردم بیل ، دولت مردمی ، نه دولت مردم پسند ، دولت کالیبر بالا ، هیچ دولتی نیست جز دولت آقا احمدی نژاد!!! نه مشکل از خودمونه! ماها همه کالیبرمون بالاست ، آخه چرا باید این چارشنبه و پنجشنبه بره تو پاچمون؟؟؟ هااان؟ همه هم ذوق کردن! همگی بمیرید بهتره... .

(شنبه.29/7/85)
عماد: سلام خدمت اساتید محترم! آقا سرم بد جوری شولوخه ، در این حد بگم که وقت چک کردن میل هم ندارم.
"چقدر من این بازیکن ساحل آجی چلسی رو دوسش دارم...دروگبا مساوی است با عشق.
چلسی با کمال اقتدار از یکی از سدهای (کوچکی!) که بر سر راهش بود گذشت... .
خالد بلهروز جوجه اردک زشت رو داغان پاغان کرد..."
(تیترهای معتبرترین نشریات ورزشی اروپا)

(پنجشنبه.27/7/85)
فرهاد: دیشب بعد از شکست ناجوان مردانه بارسلون از اون تیم در پیت . خیلی اعصابم خورد شد .ایشالا تو نیوکمپ سوسکشون خواهیم کرد . همگی دعا کنیم .
پی نوشت: دوباره رنک زیاد شد ...

(دوشنبه.15/7/85)
مجبور به برداشتن لینک آن عکس توهین آمیز به مسلمانان شدم! یعنی هاستینگ خودش آنرا برداشت!

(جمعه.14/7/85)
عماد: همین الان رسیدم ، خسته ، کوفته و با کوله باری از تجربه و کتاب! خیییلی تهران خوش گذشت. با فری و سعید و جلالله رفتیم پیش جوانان ایران زمین واقع در شهرک و مثل سگ خندیدیم!

 
 
(سه شنبه.11/7/85)
عماد: امشب ساعت دوازده کوچ می کنم تهران ، فعلاً تا شنبه خدا حافظتان...

(دوشنبه.10/7/85)
عماد: دوستان ختم پرورش اندامند! خیال همه عزیزان راحت ، ورزش می کنم. در دانشگاه درس پرورش اسب (تربیت بدنی) برداشتم و آقا این دلم برات بگه که دمار از روزگارمون درآوردن. تمام عضلات بدنم تعجب کرده بودند! این همه یوتمه!

(دوشنبه.10/7/85)
فرهاد: سلام , به مدت 3 روزه که دارم میرم کلاس بدن سازی اخه داشتم به شدت چاق میشدم , گفتم پیشگیری کنم. در ضمن به دوستای اصفهانیم توصیه میکنم ورزش کنن.

(شنبه. 8/7/85)
فرهاد: امروز اولین روز دانشگام بود,جای همگی خالی. راستی هشتصدمین سالگرد مولانا رو به همه زنده دلای ایرانی تبریک میگم .

(جمعه. 7/7/85)
فرهاد: سلام , یه سوتی داده بودیم , از 5 شنبه تاریخ رو اشتباه نوشته بودیم.امروز درستش کردیم . از عماد عزیز ممنونم که مطلب رو به اسم من پست کرد .
پی نوشت عماد: مثل اینکه اختلاف زمانی تهران با اصفهان یک روز شده! ولی فکر نمی کنم اصفهان ویچ اشتباه کنه...

(جمعه. 7/7/85)
عماد: رسیدی؟ پسر جان وقتی می رسی باید زنگ بزنی بگی که رسیدم و خیال ما را راحت کنی. البته یه جورایی با روزنوشت این کار را کردی!

(پنجشنبه. 6/7/85)
فرهاد: امروز ساعت 5 صبح از پایتخت فرهنگی کشورهای اسلامی , بعد از سه روز بر گشتم . جای همگی خیلی خالی . راستش امروز قراره با چند تا از بر و بچ بریم تاتر . راستش یکیشون رتبه 1 کنکور هنر امساله , خانوم ا.ق ...

(پنجشنبه. 6/7/85)
عماد: چند ساعت پیش من و بهروز و رسول و فرهاد و محمد رفتیم اصفهان گردی از نوع درچه و دانشگاه صنعتی جای همتون خالی مثل سگ خندیدیم ، فرهاد هم بعد از گشت و گذار راهی تهران شد

 
 
(دوشنبه. 3/7/85)
عماد: از دست اين استادهاي دودره باز! مدتي بود داشتم جاگير مي شدم و دسترسي به کامپيوتر نداشتم و از اونجايي که به اين اينترشاپ ها نمي توان اعتماد کرد نيومدم روزنوشت بنويسم.
از تمام دوستاني که ميل زدند و ميلشان فعلاً در هوا مانده صميمانه خواهش مي کنم که مرا عفو کنند، حتماً سريعاً رسيدگي مي کنم.

(دوشنبه. 3/7/85)
خب , انگار خبری از دوست بسیار عزیزم , عماد جان نیست و من به تنهایی در حال به دوش کشیدن این مسئولیت خطیر می باشم . عماد... " ای نابرادر کجایی ؟ ... "

(یکشنبه. 2/7/85)
فرهاد: ساعت 12:25 شبه , دیدم خواب نمیرم گفتم بیام یه شب نوشت بنویسم . راستی من امروز رسمآ دانشجو شدم , مکانیک , ازاد , واحد شهر ری " همون اموات خودمون " .

(جمعه. 31/6/85)
فرهاد: امروز اخرین روز تابستونه . تازه, امروز دقیقآ 182 روز از عید گذشته , 182 روز به عید مونده .میگن هر ارزویی که بکنی بر اورده میشه .


(یکشنبه. 26/6/85)
عماد: خوب، امشب ساعت 12 حدوداً 3 ساعت دیگه راهی اصفهانم برای ثبت نام ، انتخاب واحد و ... . خیال نکنید دیگه از دستم راحت شدید ، پس فردا تهرانم!

 
 
(شنبه. 25/6/85)
فرهاد: از این به بعد اینجا این مدلی می نویسیم و من هم روزنوشت و گاه نوشت می نویسم.

(پنجشنبه. 23/6/85)
یکشنبه شب پیش بسوی اصفهان نصف جهان! فردا جمعه ، پیش بسوی کندلوس نصف چالوس!
نمی دونم چرا بعضی ها که روز به روز داره تعدادشون زیاد می شه ، دَم و دٍیقه بیخود و بیجهت یک پینگ نصار خود و یک دقیقه الاّفی نصار ما می کنند ، هاااان؟
 
 
(چهارشنبه. 22/6/85)
بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود قالب تيک تاک دروغ بود.اين قالب همچين يه جورايي ساده تره و من رو مي بره عرش ، پيش خدا

(دوشنبه. 20/6/85)
چاکر جمیع الجمعا ، بالا خره یا پایین خره جواب این کون کور سرتاسری اومد ، با اجازه بزرگترها و همه کسانی که صدای من رو می شنوند من من من مهندسی خیییلی سخت افزار دانشگاه اصفهان قبول کلّهم اَجمعین سلامتی سوز وار (مطمئنم هیش کی هٍچ نفهمید!) شدم.

(پنجشنبه. 16/6/85)
اول اینکه امروز خووووب شارژم آقا که نگو! چرا؟؟ همین جوری الکی... احتمالاً مقالات اینجا در یک مجله اینترنتی به نام (www.pcemagazine.com) در سراسر کشور ماهانه منتشر بشه...
راستی جونه من هرکی از برنامه نویسی سر در می یاره این روزنوشت پایینی رو بخونه و یه کمکی به این حقیر بکنه....لطفاً

(چهارشنبه. 15/6/85)
یک مشکل در مورد لینک رول دلیشز دارم. وقتی که این لینکدونی رو راه می اندازی روی لینک ها که کلیک می کنید لینکها در صفحه ای جدید باز نمی شن.خیلی ور رفتم ولی زورم نرسید. لطفاً یکی به من کمک کنه!
آدرس لینک رول من در وبلاگم:
http://linkfa.blogfa.com

 
 
(شنبه. 11/6/85)
الان ساعت دوازده و پنج دقیقه نیمه شبه! خوب آره دیگه الان فرداست... یعنی الان جمعه نیست شنبه ست. راستی یکی از دندون ها رو باید عصب کشی کنم...
لطیفه ی اس اُم اسی (sms): یک گاو نر می افته دنبال یک گاو ماده ، گاو ماده می رسه به ته یک کوچه بن بست ، بر می گرده به گاو نره می گه:« از جون من چی می خوای؟»
گاو نر می گه: «Maaaaach»

(یکشنبه. 5/6/85)
دیشب اکبر آقای گنجی رو آقای جناب بهارلو خان دعوت کرده بود میزگردی با شما... منطقه ما به حدی نویز داره که اصلاً صدای آمریکا بالا نیومد ، خلاصه اصلاً ندیدیمش یه جورایی حیف شد. این آقا گنجی خان هم خیلی مشکوکه... راستی فردا می رم دندون پزشکی :((

(پنجشنبه. 2/6/85)
خدا وقتی داشته شانس تقسیم می کرده من داشتم فوتبال بازی می کردم! دریغ از یه خورده شانس...رفتم دندون پزشکی، آقای دندون پزشک: "ببین پسرم یه چیزی می گم نترسیا...(خوب بگو) شما 11 تا از دندون هات خرابه و 2 از دندون های عقل شما باید جراحی بشه"
حالا خودتون قضاوت کنید یا این دکتر داره حرف رایگان می زنه یا من بخت برگشته ام؟

(یک شنبه. 29/5/85)
جای همه خالی یَگ فوتبالی زدیم حااااااااااالش بردیم آقاااااااا. هر کی پایه ی فوتباله بگه، من خودش هر رقمه پایه هارامیزدی! (ترکی دری) بابا آقای اسراحیل آقای خزب بولالله، والله درست نیست، چند می گیری آتش بس نکنی؟! بابا دیگه خبرگزاری ها دوکون ها رو باید ببندند؟؟؟ چند وقته از عراق خبری نیست، بابا انفجاری ها رو زین کنید دیگه! یه حالی بدید برن عرش، برن معاد، برن پیش خدا !

(سه شنبه. 24/5/85)
امروز چند تا مقاله هلو در مورد بیتورنتها نوشتم که آروم آروم پستشون می کنم. راستی یکی از بچه های وبلاگستان کتاب رمزداوینچی رو داره ، هر کی می خواد به این آدرس میل بزنه:
book@1jazire.com

(یکشنبه. 22/5/85)
امروز بر عکس روزهای قبل حالم خیلی خوبه! دارم انتخاب رشته می کنم، گِره کور خوردم!! یکی رو می خوام بیاد این گِره رو باز کنه ، کسی نیست. خودم باهاش ور می رم...

(پنجشنبه. 19/5/85)
مرده شور تمام دانشگاه ها رو ببرن، سرم داره می ترکه، اس اس زدم (هال)، خیلی سگم ، تو کار پاچه ام!!! پاچه پاره شدم... نمی دونم...هاپ هاپ...سوسیس می خوام!!!!! (آره ، قاطِ قاطم)

 
 
(یکشنبه. 8/5/85)
در کمال ناباوری امروز به مدت سه روز متواری شدم به اصفهان

(جمعه. 6/5/85)
آخ کمرم، ديروز بعد از کلي سال رفتم کوه! مطمئن باشيد جاتون اصالاً خالي نبود. آقا نمي دوني با چه حِرصي (قرار بود چيزي نخورم...آره رژيم و اين حرفها) به اين پفکها نگاه مي کردم ولي نبايد مي خوردم. ايشالله هرکي داره الان پفک مي خوره يُبوسَت بگيره اونقدر زور بزنه که کلٌه ی گُندَش بترکه!!

(سه شنبه. 3/5/85)
خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت و... .
ماری کوری می گوید که انسان هیچگاه دچار مشکلات بزرگ نمی شود بلکه مشکلات بزرگ را تجربه می کند، البته این جمله ترجمه تحت اللفظی بود و اون گرمی خودش رو تا حدودی از دست داده !

(یکشنبه. 1/5/85)
دیروز با رفقا یک دامبول بازاری راه انداختیم ، خیلی خوش گذشت! امروز صبحم می خواهیم با یک سری دیگه از رفقا بریم سینما فرهنگ. خوب صد البته با یک حال اساسی دیگر به سینما !!! باید برم یک باچگاه (باشگاه) همین دور و وَرا پیدا کنم، آخه این شیکمَم داره که نه زده تو آفساید.

(جمعه. 30/4/85)
اینم از یک لینک دونی در بالای وبلاگ، دست و پنجول دیجیتال کیوان هم درد نکنه به خاطر این همه ایده های جدید! می خواستم نظرتون را در مورد لینکدونی بالا بهم بگید!

(پنجشنبه. 29/4/85)
امروز با چندتا از بروبکس رفتیم الکامپ! یه حاله اساسی به نمایشگاه دادیم ،حقیقتش اصلاً هیچی ندیدیم و فقط کر کر !!! چه کرده بود سونی، عجب نوت بوک هایی آورده بود. حیف حیف حیف...

(سه شنبه. 27/4/85)
این وبلاگ دو نفره شد. نفر اول که خودم عماد.ح هستم و نفر دوم هم فرهاد.ش هستش. امیدوارم جفتمون بتونیم بیشتر اینجا رو به روز نگه داریم! اتفاقا امروز جفتمون هم رفتیم مثل اسب فوتبال بازی کردیم و مثل گوسفند بعدش خوردیم... دِ آخه داداش فرهاد اینم شد ورزش!!!

 
 
(سه شنبه. 23/12/84)
دوباره چهارشنبه سوری شد. منم که ولو شدم تو خونه. الان ساعت 4 بعد از ظهره...برای اولین بار شب نمی خواهم بیرون برم... جدی چهارشنبه سوری بود و سنتهای زیبایش نه این بمبارهای سرسام آور و مرگبار!!!! (ولی خودمونیم خییییلی حال می ده!! نه؟؟؟)

(پنجشنبه. 18/12/84)
خیر سرش اسمش روزنوشته، به قول یک پزشک باید هفته نوشت باشه!
دوستان قضیه قطع درختهای لویزان چیه؟ یکی می گه بخاطر فعالیتهای هسته ای! یکی می گه برای اتوبان!
آخر من نفهمیدم، این وسط ما نفله نشیم؟

(جمعه. 12/12/84)
چقدر سخته آدم مودمش بسوزه! تازه از اون سختر نداشتن وقت، حوصله و چیزهای دیگه برای خریدشه! داشتم دیگه از دوری کچل می شدم، آدم وقتی یکسری چیزهای ساده که همیشه پیشش هستند رو از دست میده، تازه ارزش اونارو می فهمه. ای کاش می شد آدمی هروز از نوع متولد می شد و اینجاست که س.سپهری می گوید:
«چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید...»

(یکشنبه. 28/9/84)
بالاخره بعد از سالها دوری از این مکان مقدس، بازگشتم... از دست این خانه جدید. پدرمون در اومد...
پیش خودم عهد بستم که هیچ وقت تو زندگیم دیگه اسباب کشی نکنم.

(جمعه. 4/9/84)
متاسفانه یک هفته دیگر نیز تمدید شد...

(جمعه. 27/8/84)
اگر بار گران بودیم و رفتیم...
این وبلاگ به مدت یک هفته به علت اسباب کشی (منزل) تعطیل خواهد بود.
بر می گردم تا بعد...


(پنجشنبه. 26/8/84)
جدیدا حسابی سرم تو لاک خودمه! لاکپشت بودن هم عالمی داره...
دیگه نه به کسی سر می زنم نه سری نه سودایی
شعر: بینی جهان همه کار دچار مست پران___ کار این مسار هژسر دیواره گون


(یکشنبه. 15/8/84)
خسته ام من، خسته ام من، مثل مرغ بال و پر شکسته ام....سالها کنج قفس نشسته ام من!
پیروزی تیم فوتبال استقلال را به تمام هوادارانش تبریک می گویم.

(جمعه. 6/8/84)
داشتم گشتی در وب سایت های خارجی می زدم، به وب سایتی برخوردم که محل تجمع تمام دانشجوها و دانش آموزهای جهان بود و همه جور امکانات برای تبادل نظر، تفریح و گفتگو و ... فراهم کرده بود. آدرسش هم Studentcenter.org بود.
دلم برات بگه آقا... لذتش رو بردیم!!!!!!!
 
 
 
(سه شنبه. 26/7/84)
چند شب پیش چراغهای برج میلاد خاموش بود، خیلی برام عجیب بود. راستش رو بخواید از پنجره اتاق من نیم منظره ای از شهر پیداست و شب ها تنها سرگرمی من نظاره به این دریای بی کران است.


(دوشنبه. 18/7/84)
تهی نوشت -طبق آخرین خبرهای رسیده از منابع معتبر، دانشگاه تهران افتاده تو طرح یک بزرگراه و طرح جابجایی آن به آبعلی فعلا در مجلس معلق است. سایت دانشگاه تهران یک نظر سنجی گذاشته که بین شهرهای آبعلی و رودهن یکی رو انتخاب کنند. سریعا بشتابید!!!


(سشنبه. 12/7/84)
1.چشم چپم درد می کنه. واسه خودش قرمز می شه...نمی دونم چی کارش کنم. 2.اصلا وقت سابق رو برای سرکشی اینجا ندارم و با هزار دست و پا زدن روزنوشت و فتوبلاگ رو زنده نگه داشتم.


(جمعه. 8/7/84)
آخر می ترسم این شارلاطان رو از رو پرده بر دارند. می گن باحاله البته یه سری دیگه می گن نه.
نمی دونم چرا این بلاگ رولینگ من بعضی از اسم ها رو ژاپنی می نویسه!


(دوشنبه. 5/7/84)
چه زود شد پنجم, اصلا آدم گذر زمان رو احساس نمی کنه. ولی همیشه سعی کنید در لحظه خوش باشید. معلوم نیست فردا کی زنده است کی مرده!... اوه اوه توهم زدم شدید!
 
 
(پنجشنبه. 31/6/84)
1.هی هی مدرسه ها وا شده!!!!!! بازگشایی مدارس را به تمام گلهای ناشگفته ی این مرز و بوم تبریک می گم.... البته دیگه گذشت اون زمون که بچه ها خوشحال می شدند. مثل اینکه 2 مهر مدرسه ها شروع می شن, نه؟؟


(دوشنبه. 28/6/84)
اين روزها به ياد اون روزهايي مي افتم که دوست داشتم يه روزي بشه که هر روزش مثل ديروزش نباشه. ولي روز به روز که مي گذره مي فهمم که اون روزها مفهوم روز و زوزنوشت را خيلي به روزتر مي فهميدم.


(شنبه. 26/6/84)
ديشب به صداي آمريکا رسيدم. باورم نمي شد که بهارلو، حسين درخشان را براي ميزگرد دعوت کند! حسابي کيفور شدم و همچنين مشعوف!
که در چنين نا خجسته شبي، صداي خجسته دلي، دوباره خجستگي را در دلمان خجسته کند. درود بر خجسته دلان!


(جمعه. 25/6/84)
1.سر درد دارم شدید 2.این طرح جمع کردن اوباش و ایجاد امنیت در کشور هم بد جور رعب و وحشت درست کرده 3.عجب صحنه ای بود وقتی که در سازمان ملل خبرنگارها دور رئیس جمهور منتخب جمع شده بودند 4.لاریجانی هم نیشش رو ببنده ثواب داره! آقا هر وقت دوربین اون رو گرفت داشت کرکر می کرد.


(چهارشنبه. 23/6/84)
روزنامه آسیا طی دو روز پشت سر هم مقالات «مایکروسافت» و «چند ابزار» اینجا را چاپ کرد، ولی نمی دونم چرا در روز دوم سنت شکنی شده و نویسنده مقاله مفقود شده. لینک مقالات را در لینکدونی پایین قرار می دهم.
 
 
 
(شنبه. 20/6/84)
1.دوباره الان ساعت هفت صبح است و من مثل یک فروند بز آنلاین شدم. 2.پریشب به صدای آمریکا نرسیدم. مثل اینکه اون بهنود کوفتی رو آورده بود, حیف شد. 3.دوباره فیلترینگ ریده تو وبلاگ ها, هر وبلاگی که باز می کنی نصفش اعم از عکس هایی که از فلان هاست استفاده کرده نیست. 4.خیلی آشفته ام. کارهام قاطی پاتی شده, این تابستون تموم شه همه جه سر و سامون می گیره!


(جمعه. 18/6/84)
امروز کمی در خانه آزاد بودم و دلم برای اینجا تنگ شد و دستی به سر و روش کشیدم. هوا چقدر دوباره گرم شده دیشب با مهران خان رفتیم بیرون, مردم مثل قوم تاتار ریخته بودند بیرون. دیشب برای اولین بار خاطرات شلوغی های انقلاب برام دوباره زنده شد. (چه دورانی داشتیم!)


(یکشنبه. 13/6/84)
من یه دو سه روزی آپدیت درست حسابی نخواهم کرد ... سرم بد شلوغه! بالاخره آخره تابستونه و آره!
 
 
 
(پنجشنبه. 10/6/84)
1.بالاخره پريروز رفتم موهام رو کوتاه کردم، حفظ تعادل برام سخت شده. يعني ديگه بالانس نيست. 2.در روزنوشت هاي بعد مي خواهم به شايعات هفته بپردازم. 3.درکدام قبرستان دره يکي ساعت 6 صبح آنلاين مي شود و 2 خط روزنوشت مي نويسد؟
 
 
(پنجشنبه. 3/6/84)
تبریک به تمام علاقه مندان گوگل. بالاخره گوگل یاهو مسنجر خودش رو منتشر کرد(منظورم همون گوگل مسنجره). چیزی برای نوشتن ندارم... اوه مای فیبریت!!


(شنبه . 29/5/84)
فیل در فیل می دهد فیلترینگ, مطلبی برای حکومت که سخن دل است: آقایان, با فیلترینگ تشنگی برطرف و فراموش نمی شود بلکه عطش می آورد و فعالیتهای باز داشت شده افزون می شود.


(چهارشنبه . 26/5/84)
امروز خیلی خسته بودم. فقط به آرزوی آخر هفته زنده بودم, آمدم خانه و گرفتم خوابیدم. لا به لایه وسایل هدیه آقای کریمی را دیدم و ذوق زنده شدم, ایشان به من جان دوباره بخشیدند, متشکرم!


(شنبه . 22/5/84)
حالا هی روش برای جلو گیری از فیلترینگ بلاگرولینگ بگید, بابا اونها رو هم خوب فیلتر میکنن! «نپرسید کشورتان چه کاری برای شما می تواند بکند، بپرسید شما چه کاری می توانید برای کشورتان بکنید!-جبران خلیل جبران»


(دوشنبه . 17/5/84)
من آخر نفهمیدم, این قضیه بلاگ رولینگ چی شد؟ فیلتر شده؟ یک سوال: کدهای بلاگ رولینگ من هیچ وقت کار نکرد, در این رابطه یکی به من کمک کنه!


(شنبه . 15/5/84)
بهرام مشیری زیبا گفت: در دوران پهلوی خمینی از فرهنگ بوسش(بوسیدن) دستان شاه می نالید، حال دوباره این فرهنگ زنده شده است!


(پنجشنبه . 13/5/84)
1:00 بامداد - سرم داره می ترکه, از یک طرف خیلی کار دارم, از طرف دیگر دلم می خواد اخبار را دنبال کنم. گیج شدم! ای کاش مردم کمی گنجینه ای را که در اطرافشان هست فراموش می کردند و به ببر و بدوزی که در پشت پرده هست توجه می کردند!


(دوشنبه . 10/5/84)
یعنی می شه یه روز من هم بتونم یک واحد در دانشگاه استنفورد پاس کنم! دقت کنید هر چی شیرینکار و آدم باحال هست همه از اونجا معروف شدند, چه استعدادهایی که در این ور آب در حال غرق شدند.

 
 
 
(شنبه . 8/5/84)
يکي از دوستان خبر دادند که مقاله "تاريخچه گوگل" اينجا در هفته نامه "کليک" روزنامه جام جم (هفته گذشته) چاپ شده باز هم از مجريان اين کار متشکرم.


(پنجشنبه . 6/5/84)
کماکان در حال ترکوندن هستم, باز هم منتظر باشيد!

(چهارشنبه . 5/5/84)
ديکشنري دستم بود, داشتم مثل هميشه دنبال کلماتي مي گشتم که هميشه همه دنبال آنها مي گردن, ناگهان به کلمه اي برخوردم که من رو خيلي به خودش جذب کرد. بله, آن کلمه "آپديت" بود! فردا اينجا رو بمبار مي کنم.


(پنجشنبه . 30/4/84)
يک خبر همين الان خوندم که داره چشمام مي ترکه از تعجب! بعد از حسين درخشان که چند وقت پيش تهران بود اين چند روزه "مسعود بهنود" رو در تهران براي يک کنفرانس ديدند! عجيبه!


(دوشنبه . 27/4/84)
تصور کن يه جا ماشين رو کنار خيابون پارک کردي (تو کوچه!) داري با موبايل صحبت مي کني، يه هو يه وانت محکم بکوبه در کونه ماشين (زارت!!!!!) جه حالي به شما دست ميده....همون حال به ما دست داده!


(يکشنبه . 26/4/84)
امروز در و ديوار وبلاگ رو يه صفايي دادم، بلکه کمکي به روز باشد. مثلا چهار پنج تايي لينک در لينکدوني و يکي دوتايي عکس در فوتوبلاگ هوا کردم.
اين چند وقته هم اونقدر هوا گرم شده که تا مي رسم خونه دنبال جايي براي "بيتوته" زدن جلوي کولر مي گردم و "اشمئزاز" در چشمهاي همه نمايان هست! و "شراست" غوغا مي کند! (هر چي لغت بلد بودم رو کردم! ،فکر کنم اثرات همون گرماست)


(پنجشنبه . 23/4/84)
هر چقدر امروز وبگردي کردم لينک جالي پيدا نکردم ولي فردا متحول مي کنم. علاوه بر اين مطالبي که اينجا مي نويسم فقط و فقط براي دل خودم مي باشد و منعکس کننده نظر شخصي من مي باشد و هر لينک در لينکدوني به منزله تاييد نظر نويسندگان ديگر نمي باشد.


(سه شنبه . 21/4/84)
وقت مقت ندارم، دلم مي خواد يه حال اساسي به اينجا بدم. اين پست بقل در مورد تابستون, حسابي خيلي ها را در گير کرده!
 

(یکشنبه . 19/4/84)
تا دیروز هر کس به گوگل مراجعه می کرد متوجه یک روبان مشکی در لوگوی گوگل به مناسبت بمبگذاری لندن می دید. آخه جناب آقای "برین، ایکس و ایگرگ" این همه فالیت های تروریستی در جهان انجام می شود، شما فقط انگلستان را می بینید، تبعیض به این قلمبگی!


(جمعه . 17/4/84)
فردا 18 تیر است، یعنی فردا چی می شه؟ (هیچی!) راستی منم کمپوت مازاد شرکت کردم. یک چیز دیگر اینکه من 11 تا پست در این آدرس داشته ام ولی آرشیو نشد! می بایست هر 10 تا یه بار آرشیو می شدند. دوباره دیگر اینکه یک نظر سنجی در وبلاگ شرح هست که خیلی جالبه، یعنی از اون جالب تر جوابهاشن! در قسمت لینکدونی آدرس را گذاشتم مراجعه کنید ثوابش دو تا در این جاست هیچی در آخرت.


(چهارشنبه . 15/4/84)
داشتم در يک دايره المعارف انگليسي از دانشگاه پرينستون دنبال کلمه ديکتاتور مي گشتم، در قسمت مثالها چند نفر مثل هيتلر و... را مثال زده بود، جالب اينجا بود که آخرين نفر "سيد علي" بود!
حوادث اخير: منزلي همچون کربلا، بدون کولر سر کردن، مرگ ناگهاني حاجي، اينترنت مزخرف، کوچ ناگهاني مادر به شهري ديگر، استقبال جانانه از "حدادظالم" در ايتاليا، شکست اسهال طلبان، برگزاري کمپوت سراسري اعم از کارشناسي محشر و غير محشر، ساري شدن بوي نامطبوع، تشکيل شدن کابينت براي بوي نامطبوع، سخت شدن تناول نفت، تخميم انتصابات و الکامفولوتر و...

 
 
 
(دوشنبه . 13/4/84)
خیلی این چند روزه سرم شلوخ بود. الان هم ساعت 1:30 بامداد هستش, اونقدر خستم که خوابم نمی بره! گفتم بیام اینجا یه کم اراجیف بگم بلکه خوابم بگیره. آرزوی موفقیت برای تمام کنکوریها می کنم.


(پنجشنبه . 9/4/84)
قدیم ندیما, می رفتیم وبلاگ امیر (عظمتی) نظر می دادیم, اگر حال نمی کرد فقط پاک می کرد! ولی جدیدا جای دیگه می ری پاک که نمی کنند هیچی یه گروه بسیج می کنند و به آدم حمله می کنند, عجیبالغریبا
!

 
(سه شنبه . 7/4/84)
بالاخره بعد از سالها امروز (امشب) فرصتی شد تا با بابام در کوچه پسکوچه های تجریش و ولی عصر و ... قدمی بزنیم و به قولی عیش و نوش کنیم. (راستش را بخواید آقا حسابی درس خون شدن که من یواشکی آنلاین می شم). باز هم روزنوشتم عبث گونه شد!
پیوست - این را یادم رفت بگم , امروز دادگاه غیر علنی مجتبی سمیعی نژاد بود و متاسفانه خبری در اون مورد منتشر نشده! (مثل اینکه از وکیلش پرسیدن آن هم به خاطر غیر علنی بودن دادگاه جرات پاسخ نداشته و جوابهای سر بالا داده!)آهای ایهاالناس, بابا آزادش کنید! اون بلاگری بیش نبوده!!


(دوشنبه . 6/4/84)
خیلی خوب شد, دارم اینجا جا می افتم. اگر کمی مراعات کنم(سیاسی=نه , بدبد=نه) انشاالله از اذیت خبری نیست, فقط یک چیز به خانمهای محترم بگم که سریعا برن پارچه چادری بخرن! (آخه احمدی نژاد ریس جمهور شده, می ترسم یک وقت پارچه گرون بشه!)


(یکشنبه . 5/4/84)
اونجا نشد, خوب اینجا که می شه! بله, من دوباره کوچ کردم. "مخی" به بنده زیاد علاقه داره و می دونم که فقط اظهار لطف می کنه! (منظور از مخی مخابرات هست.)


(پنجشنبه . 2/4/84)
تحمل از دست دادنش خیلی سخت بود, دیگر هیچ نمی دانم
!
 
 
(چهارشنبه . 1/4/84)
این هم از شروع تابستان , به قول آقای میبدی: "تحریم گورستانی" ولی به قولی دیگر "تابستانی گورستانی" . باقی ماجرا سمت راست صفحه در قسمت گاه نوشت:

(سه شنبه . 31/3/84)
امروز بابام رفته برای امتحان مرحله دوم در دانشگاه تهران برای فوق! ...تو را خدا نگاه! بابای ما کجاست ما کجاییم! خیلی روزنوشت امروزم عبث شد ولی شاید شب یه پیوست بزارم , برای بابام دعا کنید!
 
 
(دوشنبه . 30/3/84)
وای وای وای... کچل شدم من. این پست گوگل کاری کرد که نزدیک بود قالب را بدم هوا! ولی خوب بالاخره یه دونه گوگل هوا کردیم! (راستش را بخواید داشتم تبلیغ ترجمه را استاد می کردم که نزدیک بود شیرین کاری کنم!)
پیوست (11:15 شب)- یک خبر جدید به دستم رسید که قرار هست که فلیکر از سرور فعلی در کانادا به آمریکا در سروری قوی تر کوچ کند و ممکن است در هفته آتی در فوتوبلاگ اختالال ایجاد شود!
 
 
(یکشنبه . 29/3/84)
دارم یک مقاله در مورد سرگذشت گوگل ترجمه می کنم که همین امروز فردا آماده می شود. این چند روزه تو فکر این بودم که من چرا فقط برای خودم ترجمه می کنم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که یک تبلیغ در "banner" استاد می کنم و برای عموم کار می کنم و با یک تیر دو نشون می زنم! (نمی گم!)
 
 
(جمعه . 27/3/84)
آقای معیین که می خواهیید اصلاحاتی را در کشور و قانون اساسی انجام دهید, ولایت فقیه پریروز گفت: "هیچ گونه تغییر در قانون اساسی چه امروز و چه فردا اعمال نخواهد شد" آب پاکی روی دستتون ریخته شد!
پیوست (11:15 شب)- فیلم تهیه شده از انتخابات توسط " یورونیوز" را می دیدم، مردم همچنان خالیباف را هل می دادند که کم مونده بود روی صندوقها بیفتد و هنگامی که رای را نصفه داخل صندوق کرده بود بالا را نگاه کرد و لبخندی برای خبر نگاران زد تا عکس بگیرند.(حدس می زنم ایشان در آن لحظه انتخابات را با مراسم شمع فوت کنی و کیک بری تولدشان اشتباه گرفتند.)

(چهارشنبه . 25/3/84)
نمی دانم چه بگم! پایین گفتم سیاسی نمی گم! تو این حال و هوا, سیاسی نگم پس چی بگم! از اکبر نگم,ناصرنگم,مجتبی نگم, ... نگم از کی بگم! از عدالت نگم از درد دل شیرزن(س.ب) نگم," آخه پس من چی بگم!!! "
 
(دوشنبه . 23/3/84)
وای وای، چه روزی بود دیروز مملکت رو هوا بود! از یک طرف بمب گذاری در اهواز از طرف دیگر بمب گذاری در میدان امام حسین و ولی عصر و همچنین تظاهرات چشمگیر زنان (مردها هم بودند) در خیابان انقلاب و کارگر و ... و ماجرای گنجی که روزنامه نگاران غربی را از جمله " لیتین" به صدا در آورد، دیگر چه بگویم! آن هم در نزدیکی انتخابات!
سعی می کنم دیگه از مسائل سیاسی چیزی نگم چون نه چیز زیادی بارم هست(به قول یکی از دوستان سیاست پدر مادر نمی شناسه) و هم همچنین ممکن هستش مخابرات دست عنایتی بکشد و اینجا را ف.ی.ل.ت.ر کند
.
 
 
(شنبه . 21/3/84)
فردا 22 خرداد روز بزرگی است، روزی که زنان با مجوز قبلی در جلوی دانشگاه تهران تجمع می کنند.(همه هستند!) آنها برای حقوق زنان جمع می شوند (امیدوارم حقوقشون را بگیرند!)
مطمئن هستم که اکثرا بعد بازی ایران وبحرین بیرون رفتید و شبی توپ گذراندید ولی کنار آن شادی ها شاهد سبکهای نوین تبلیغاتی مانند برچسب های لاتین "Hashemi 2005" و... و نحوه ی پخش کردن آنها با استفاده از دختران زیبا بودید.(از یک طرف سوژه خنده بود! از طرفی دیگر مایه ی ناراحتی!)
فقط این را می دونم که هیچ وقت معنی سیاست را نفهمیدم و حاضر به فهمیدن آن نیستم و راهیابی تیم ملی فوتبال ایران را به همه ی هم وطنانم تبریک می گم.


(چهارشنبه . 18/3/84)
امروز بازی ایران و بحرین در تهران برگزار می شود.خیلی دلم می خواست می رفتم ولی افسوس که حال درست و حسابی ندارم.جدا از این حرفها, ایران فقط یک امتیاز می خواد تا اولین تیمی باشد در کل جهان که به جام جهانی راه پیدا می کند(امسال!).ولی با این همه شور و شوقی که مردم دارند من حالم گرفته است و نمی دونم چرا! (شاید به خاطر امتحانات,شاید دلیل دیگر
)
 

(دوشنبه . 16/3/84)
اصلا نفهمیدم چی شد که این دو روز که آقا نبود این قدر زود تمام شد.(تازه داشت حال می داد!) هر چه قدر هم این روزها بخواهد حال بده ، امکان نداره! از یک طرف امتحانات ترم چی کار کنیم! از طرف دیگر هر جا می شینید بحث انتخابات و سیاست و کوفت و زهر ماره! آخر جالب اینجاست که همه، مدارک دانشگاهی خودشان را که در ضمینه ی تفسیر مسائل سیاسی هست تازگیها رو می کنند! (نمونه آشکار:خود بنده!)


(جمعه . 13/3/84)
الان بین نیمه بازی ایران و کره شمالی هست، امیدوارم ایران مثل همیشه بترکونه! علی دوست داریم! فریدون دوست داریم! همه را دوست داریم. اه،بازی شروع شد تا فردا ...


(پنجشنبه . 12/3/84)
سلام
امروز دیگه بریده بودم.خیلی هفته بدی بود! ولی سعی می کنم تعطیلات را به عیش و نوش سیر کنم. چند خبر جدید دارم: 1."یاهو" یه سرویس خبری برای میلها گذاشته که خیلی خوشم آمد! 2.این را نمی دونم دقت کردید یا نه! "جی میل" میل خود را 2 برابر و به 2 گیگابایت افزایش داده! 3. ابتکار جالب آقای قالیباف و میل تبلیغاتی او (زحمت بی خودی!) 4.نوک زبونم بود ولی یادم رفت!


(سشنبه . 10/3/84)
سلام
اه خیلی بد شد و آن قضیه که پایین گفتم منتفی شده! یه خبر جدید هم در روزنامه همشهری خوندم نوشته بود در مجلس داره ممنوعیت گلدکوست و ایبی ال و ... تصویب می شه و دیگه از حرف و حدیث آمده بیرون!


(دوشنبه . 9/3/84)
سلام
امروز فردا یک ازمورد علاقه ترین آلبومهایی را که هروز براش روز شماری می کردم می آد دستم. خدایا متشکرم!


(جمعه . 6/3/84)
سلام.!
دیگه از این به بعد تو این قسمت روزانه می نویسم و در کنار هم گاه نوشتناک می نویسم
!