(چهارشنبه .10/4/87) امروز هفتادهزار ریال جریمه شدم! یه سوال شرعی داشتم ، دولت برای جریمه هم رایانه می ده؟ اگه بده لپ تاپ هم می ده؟ رایانه ها رو که برداشتند ما با چی وبلاگ نویسی کنیم؟ کی می ره اینترنت؟ خیلی ناراحتم من تازه رفتم یه سری کلاس ثبت نام کردم ، پولمون رو پس می دن؟ نهار آماده س ، تو رو خداااااااااااا تعارف نکنید خونه خودتونه ، بفرمایید!
(سشنبه .1/4/87) دو هفته ای می شه دارم می رم باشگاه (باچگا!) ، جوووون داداس تا چند وخت دیگه هیکل میشه چی؟؟؟ این هوا. تازه تصمیم دارم تو مسابقات قوی ترین مردان وبلاگ نویس هم شرکت کنم. برید وبلاگ ها رو جستجو کنید ، جدیداً از سمت اکثر وبلاگ نویس ها یه بمب گوگلی درست شده که اگه در گوگل "قهرمان پرورش اندام" رو سرچ کنید نتایج زیر براتون می یاد: emad heydari emad heydari far30 غلامم غلام صادقی ، قهرمان پرورش اندام ، عمل خرابم کرده!
(یکشنبه .30/4/87) راستی قبلاً هم گفتم دوباره می گم ، مهمترین منبع من برای لینک های جالب دو وبلاگ زیر می باشند: http://weblog.azemat.com http://www.dariushkabir.com دارم حسابی در مورد میکروپراسسورها مطالعه می کنم ، واقعاً شیرین این مبحث! صفر و یک ها دیتا باس ها آدرس باس ها و کلاک و هراز کوفت و زهر مار دیگه. خیلی با زندگیم حال می کنم ، آخه همه چی دارم ، راستش یه چیز دارم که معادل همه چیزه!
(جمعه .28/4/87) وای باران، باران شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سر بی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم از دور وای، باران ، باران پر مرغان نگاهم را شست.
(چهارشنبه .25/4/87) Life is a map and it is quite confusing The lights are up now, let the play begin She flies, she flies, into the light she flies No words like "just" in mind She's finding Neverland There on the day she dies Don't stop it now, she still enjoys the scene Don't stop it now, don't stop it now, don't stop it now, don't stop it now, now, now
(شنبه .22/4/87) خیلی هوا گرم شده ، لاستیکای ماشینمون صاف که هست هیچ ، این هوای گرم هم روش تاثیر گداشته بود ، سر هر پیچی ماشین از دستم خارج می شد! نمی دونم این فروم "پی سی سون" چرا این جوری شده! واقعاً یه بهشت مجازیه این فروم.این تابستون خیلی کارم جالب شده هم دارم شدیداً سخت افزار خالص می خونم هم دارم نرم افزار خالص می خونم ، گره خوردم!
(چهارشنبه .19/4/87) اووووووووووووووووووووووووووف چقدر امروز کار داشتم! عجب چیزیه این ویژوال استادیو 2008. خسته ام من خسته ام من ، مثل مرغ (خورووووس!!!) بال و پر شکسته ام من! من خروروووووووووسم ، من عماد حیدری بنی ایرانی تهرانی دانشجوی اصفهانیه متولد این خاک پر گهر خورووووسم! طی هفته گذشته تا حال 23 تا فیلم دیدم و بهتر بدونی که فیلم ها هییییچ کدوم سانسور نشده بودن. چیه؟ تعجب کردی؟ خوب آخه من خورووووسم!!!!!!! راستی یادم رفت بگم سلام! در پناه حق ، یا علی ...
(جمعه .27/2/87) به دلیل کمبود بودجه برای زندگی ساده نیاز به آب باریکه دارم چون همون آب باریکه ی سابق رو هم توش نفت ریختند ، تصمیم به فروش کارت های شارژ "ایران سل" گرفتم. تعرفها: کارت شارژ 5500 تومان کارت شارژ 11000 تومان شماره حساب: 0307807238000 به نام عماد حیدری بانک صادرات ایران (منظور همان اصفهان است!)
(جمعه .30/1/87) الان ساعت یک و بیست و چهار دقیقه بامداد هستش ، از مهمونی اومدم! اگه زبونم لال ، روم به دیوار بخورم زمین الان منفجر می شم و انواع غذاها اعم از خورشتها ، چلوها ، کباب ها ، دسرها و غیره به در و دیوار می پاشند و یه کثافت کاری واقعی رخ می ده! خیییلی دلم گرفته ، امشب بعد از مدتها یادم به شب های بوینس آیرس افتاد ، چه روزهایی داشتیم اون شبها!
(شنبه .17/1/87) دارم اولین روزنوشت رو در سال جدید می نویسم ، دیشب اومدم اصفهان ، وای نمی دونید که چقدر با میلاد اینا تهران خوش گذشت! ره رو آن نیست گهی تند گهی خسته رود ، ره رو آن است که آهسته و پیوسته رود.
(شنبه .11/12/86) به هر حال این همه درس خوندم! چندین سال در رشته مهندسی کامپیوتر بابای خودم رو در آوردم ، وقتی داخل شرکت شدم همه نگاه ها رو به من بود ، آخه در طول تاریخ زندگیشون آدم پری مثل من ندیده بودند! رفتم اتاق ریس ، دیدم اون هم مثل من زیپ شلوارش خرابه و برای اینکه معلوم نشه پیراهنش رو شلوارش انداخته! تازه جالب تر از اون این که اونم مثل من تا دیشب جایی بود و وقت نکرده بود ریشش رو بزنه! شرایط استخدام: 2 قطعه عکس و فتوکپی شناسنامه. من نمی دونم چرا جوونها کار پیدا نمی کنند؟ در صورتی که من به سادگی استخدام شدم (از این شرکت های جوون گرا خیلی خوشم میاد). تازه شغلش امکانات جالبی هم داره ، گفتن اگه تا سال اول خوب کار کنی و کارمند رسمی بشی ، یک فروند موتور گازی برای حمل و نقل آسون تر می دهند! راستی یک دستمال راه راه دادند تا هر وقت گرمم شد عرقم رو باش پاک کنم. یک چیز جالب! فکر کنم لباسهای فرم شرکت برای همه زیپشون خرابه!
(پنجشنبه .9/12/86) چند وقتی بود گنجایش مغزم به اتمام رسیده بود. تا اینکه سرم به سنگ خورد (زدند!) و حسابی باد کرد. حاصل این وَرَم سر چیزی نبود جز افزایش گنجایش مغزیه من! *نکته: تفاوت آدم ها با لپ تاپ در این است که لپ تاپ را نمی شود ارتقاع داد ولی انسان را می توان و دیگر هیچ تفاوتی ندارند و خوب است این را بدانید که ارزش وجودی بیشتر ما آدم ها کمتر از یک فروند لپ تاپ است!